تبلیغات
لبیک یا خامنه ای - ما اومدیم!!!!!!!!!!!!
سلام برهمه!
بالاخره انتظار به سر رسید و بعد از چند ماه وبلاگم رو براتون به روز کردم!!! شوخی کردم بابا من نه اینکه زیاد اهل  دنیا نیستم زیاد با تکنولوژی هم ارتباط برقرار نمیکنم! اما شلمچه ی امسال باعث شد دوباره بشینم پای اینترنت...
عجب سفری بود جای همه اونایی که نبودن خالی...
یه خاطره از یک عملیات انتهاری دارم که شاید برا اونایی که نبودن جالب باشه...
شب آخر بود من و علی اصغر وقتی همه خواب بودن داشتیم حرف میزدیم چون خوابمون نمی اومد! یکی از بزرگترها(سردار)اومد گفت بگیرید بخوابید ،شما دوتا چرا این قدر شیطونید!دو سه بار بنده خدا رفت و اومد تا بالاخره مارو خوابوند!!!
اما امان از نقشه ی شوم دوستان بزرگتر...
صبح که پاشدم تا چشامو باز کردم یهو چشام سوخت،انگاری سیخ داغ رد کرده بودن تو چیشم!
حاج امین کمکم کرد تا با آب گرم سرو ته ماجرا رو هم آوردم اما هنوز گیج بودم که چی شده!؟
که بین راه کاشف به عمل اومد سردار و بقیه ی دوستان ویکس زده بودن به زیر چشام!!! البته من تنها قربانی این عملیات نبودم تا وارد خوابگاه شدم دیدم یه عده از جاشون پا نمیشن!هرکی هم بهشون میگفت پاشو بریم نماز داره قضا میشه ،یه جفنگی جواب میداد که تو برو منم میام !خودم دیدم یکی از بچه ها شلوارش و تختش خیس شده بود که بلا نسبت شما روم به دیوار انگار شب حوصله ی دستشویی رفتن نداشته و ...

خلاصه روز جالبی بود...

یه عده از ویکس ناله میزدن و برعکس یه عده از خجالت ساکت بودن که ای وای من چرا این کارو کردم!!!

یاعلی...


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط مهدی فریدنیا